قلبم در دستانش جای ماند

درد دل
نویسنده : ر.ن.ق - ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٧
 
دلم رفته از دست ، شده بیقرارت توی آسمونا ، میگیره سراغت خیابون غصه پر از ازدحامه صدای من اما پر ناله هامه دلم بی تو تنگه دلم غصه داره چشای قشنگت برام قصه داره شبای بهشتی شده چون جهنم صدای تو اما هنوز مونده بامن تمام دلم رُ به تو هدیه دادم تو اما ندیدی که من غصه دارم تو تنهاییامون دلم وقتی تنگه به یاد شبامون همش هی می خنده میگه غصه بسه دلم بی قراره بدون تو امشب شدم بی ستاره
 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : ر.ن.ق - ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٧
 

عالم همه بیقرار زهرا و علیست

افلاک همه نثار زهرا و علیست

پر فیض تر از بهشت می دانی چیست؟

آن سینه که داغدار زهرا و علیست

*********************************************

ای محسن من ، خدا گواه تو بود

چشم حسنین من به راه تو بود

این جا در خانه ی علی شیر خداست

امّا چه کنم که قتلگاه تو بود

**********************************************

شبی در عمق تاریکی نشسته

زمین و آسمان غمگین و خسته

روان در کوچه ها  تابوت غربت

در آن تابوت یاقوتی شکسته

***********************************************

الا ای چاه ، یارم را گرفتند

گلم ، باغم ، بهرام را گرفتند

میان کو چه ها با ضرب سیلی

همه دار و ندارم را گرفتند


 
comment نظرات ()
 
ساخت ضریح امام حسین (ع)
نویسنده : ر.ن.ق - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ دی ،۱۳۸٦
 
چند وقتی است که ساخت ضریح مطهر حضرت سیّد شهدا (ع) در شهر مقدس قم آغاز شده و مراحل ابتدائی خود را طی می کند ، محل ساخت ضریح مطهر، مدرسه ی علمیه ی معصومیه (س) است و مسجد این مدرسه ی بزرگ را که بیش از یک هزار طلبه که مقاطع دانشگاهی را طی کرده و سپس وارد حوزه ی علمیه شده اند به این امر مهم اختصاص داده اند. مسؤل این مدرسه در بیاناتی مدت زمان ساخت ضریح مطهر امام حسین (ع) را حدود 2 سال ذکر کرده و اعلام داشت در مدت ساخت و اتمام این طرح پر برکت طلاب و فضلا و مردم می توانند از وجود و برکات این طرح استفاده کرده به طوری که هر هفته در کنار آن دعای ندبه اجرا شده و از فیض آن استفاده می شود. لازم به ذکر است که در حال حاضر مراحل ساخت قالب و طراحی ضریح در حال اجراست و کارگران به طور مداوم مشغول کار و فعالیت اند تا در کوتاه ترین زمان ممکن کار ساخت ضریح مطهر حضرت امام حسین (ع) را به اتمام برسانند. در زیر تصاویری از این کار بزرگ وجود دارد. این عکس ها اختصاصی این وبلاگ است و هرگونه استفاده از آنها بدون ذکر منبع غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد. یا علی.
 کارگران مشغول کار
نمایی از قالب پنجره ها
 نمایی از نقش برجسته های بالای ضریح  نمایی کلی از یک طرف ضریح
 
comment نظرات ()
 
عکس چنين بود
نویسنده : ر.ن.ق - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٦
 

عکس چنین بود:

                    صحرایی که در جهات مختلف آن اتومبیل هایی شبیه واگن قطار روی ریل های خاصِّ خود حرکت می کردند.

هر ریل از گوشه ای از عکس بیرون آمده و در گوشه ای دیگر از عکس خارج می شد، فقط در میان عکس یک ریل نیمه تمام بود که روی آن یک واگن ، ایستاده بود و یک دختر و پسر جوان هم روی زمین ، کاغذی پهن کرده بودند، و داشتند روی آن مسیر مناسبی برای واگن خود پیاده می کردند.

پشت عکس نوشته بود :

                      تا هنگامی که از واگنی که سوارش شده ای پیاده نشوی و به جستجوی واگن مخصوص خدت برنخیزی، مجبوری ریل از قبل معلومی را طی کنی و منظره های از قبل مشخصی راببینی ، اگر آرزومند دیدن صحنه های متفاوت و جدید هستی به ناچار باید بی ریل بودن را بپذیری ، و هنر جاده سازی را بلد باشی، صحنه های جدید در جاده های جدید واقع شده اند و جاده ی هر ریلی فقط برای کسی جدید بوده که اول آن ریل را ساخته. برای بعدی ها آن ریل فقط یک جاده ی مطمئن است که لااقل یک نفر آن را قبلاً پیموده. اگر قصد و نیت درونی تو سالم است و از خودت و درونت مطمئنی دیگر به طئنه ها و کنایه های مسافران ریل های دیگر اعتنا مکن، جاده ی خود را پیدا کن و ریل خود را روی آن جاده پهن کن مطمئن باش هزاران نفر که بعدها از روی آن جاده عبور کنند زیبایی و سلامت صحنه هایی را که مقابل خود می بینند مدیون جرعت و جسارت کسی می دانند که اول بار از این جاده عبور کرده است.

 

 


 
comment نظرات ()
 
گاهی به آسمان نگاه کن
نویسنده : ر.ن.ق - ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ تیر ،۱۳۸٦
 

ساشي کوچولو پس از اين که برادرش متولد شد، از پدر و مادرش تقاضا کرد که او را با نوزاد تنها بگذارند.

 آنان نگران بودند که مثل تمام دخترهاي چهار ساله، ممکن است او احساس حسادت کند و بخواهد او را بزند يا به زمين بيندازد، از اين رو حرف وي را نپذيرفتند. ساشي با آن طفل با مهرباني رفتار مي کرد تا اين که درخواست او مبني بر تنها ماندن با طفل موجه جلوه کرد و پدر و مادرش اجازه دادند

 

ساشي با غرور به اتاق طفل رفت و در را بست، اما لاي آن را کمي باز گذاشت. براي پدر و مادر کنجکاو، وجود همان شکاف کافي بود تا وي را ببينند و به سخنانش گوش فرا دهند. آنان ديدند که ساشي کوچک به آرامي به سوي برادر نوزاد خود رفت، صورتش را به صورت او نزديک کرد و به آرامي گفت: « داداش کوچولو، به من بگو پيش خدا بودن چه احساسي دارد. من دارم فراموش مي کنم.»

  


 
comment نظرات ()
 
عجب مرکبی!!!
نویسنده : ر.ن.ق - ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٥
 

سالروز شهادت پيامبر اعظم اسلام حضرت محمد (ص)، دومين امام مظلوم شيعيان حضرت امام حسن مجتبي (ع) و نيز سالروز شهادت ولي نعمت ما ايرانيان، حضرت امام رضا (ع) را تسليت عرض مي کنم.

روزی پیامبر گرامی (ص) در حالی که امام حسن مجتبی (ع) را که کودکی خردسال بودند بر دوش خود سوار کرده و در کوچه ها می گرداندند، از قضا یکی از اصحاب ایشان را دید و برای عرض سلام نزدیک آمد و سلام کرد ، حضرت (ص) پاسخ دادند.

مرد نگاهی به کودک که بر دوش پیامبر(ص) سوار بود انداخت و به شوخی به او گفت: عجب مرکبی سوار شدی!!!

پیامبر (ص) لبخندی زدند و فرمودند: بلکه چه راکبی سوار است...


 
comment نظرات ()
 
یک پرواز انقلابی
نویسنده : ر.ن.ق - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٥
 

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

                    چشـــــــم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم

فارغ از خود شدم و کوس اناالحق بزدم

                   همچو منصور خریدار ســـــــر دار شدم

غم دلدار فکنده اســــت بجانم شـــــرری

                   که بجان آمدم و شـــــــهره ی بازار شدم

در میخانه گشائید برویم شــــب و روز

                   که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم

جامه ی زهد و ریا کندم و بر تن کردم

                  خرقه ی پیر خراباتی و هشــــــــیار شدم

واعظ شــــــهر که از پند خود آزارم داد

                   از  دم ِ  رندِ  می  آلوده  مددکــــار  شدم

 بگذارید  که  از  بتکده  یــــادی  بکنم

                  من که با  دست  بُت  میکده  بیدار  شدم

                                                                                                    روح اله موسوی خمینی

 

فراموش نمی کنم آخرین باری که به خانه ی ما آمد ، گفت: وقتی اذان صبح می شود، پس از آنکه وضو گرفتی ، به طرف قبله بایست و بگو ای خدا!! این دستت را روی سر من بگذار و تا صبح فردا بر ندار.

به شوخی دلیل این کار را از او پرسیدم. او گفت: اگر دست خدا روی سرمان باشد، شیطان هرگز نمی تواند ما را فریب دهد.

 

************************************************************

قبل از پیروزی انقلاب در پایگاه اصفهان در سِمت فرمانده گردان <<F-14>> خدمت می کردم. در آن زمان عباس به عنوان ِ یکی از خلبانان شکاری، جزء گردان ما بود.

یک روز از ستاد فرماندهی دستور داده شد تا دو دسته ی 15 فروندی هواپیمای <<F-14>> در یک مانور هوایی به مناسبت روز 24 اسفند شرکت کنند. من به عنوان فرمانده گردان هماهنگی های لازم را انجام دادم و در روز مقرر به پرواز در آمدیم. فرمانده ی دسته ی اول من بودم و عباس هم در دسته ی من پرواز می کرد. باید بگویم که رژه در حضور شاه برگزار می شد.

از شروع پرواز چند دقیقه می گذشت و ما در حال نزدیک شدن به فضای جایگاه بودیم. آرایش هواپیما ها از قبل هماهنگ شده بود و چشمان حاضران و خبر نگاران در جایگاه در انتظار مانور ما بر فراز جایگاه بودند که ناگهان صدای عباس در رادیو پیچید. او گفت :

--: من در وضع عادی نیستم. نمی توانم دسته را همراهی کنم.

مضطربانه پرسیدم:

--: چه مشکلی پیش آمده؟

گفت:

--: سیستم هیدرولیک هواپیما از کار افتاده است. می خواهم از دسته جدا شوم و باید به برج مراقبت اعلام وضعیت اضطراری کنم.

من فقط گفتم:

--: شنیدم تمام.

در این لحظه عباس از دسته جدا شد. مانوری کرد و در جهت مخالف دسته ای پروازی ، یه سمت باند رفت. آن لحظه آرایش هواپیما ها در هم ریخت و باعث در هم پاشیدن مراسم شد. پس از انجام پرواز به پایگاه برگشتیم. یک پرسش ذهن مرا به خود مشغول کرده بود که باتوجه به اینکه سیستم هیدرولیک در جنگنده ی <<F-14>> دوبله است، چرا عباس از سیستم دوم استفاده نکرد؟!

فرمانده ی پایگه مرا تحت فشار قرار داد که درباره ی اعلام وضع اضطراری عباس اظهار نظر کنم. من پاسخ دادم که وقتی هواپیما در هوا دچار اشکال یا نقص فنّی می شود، در آن لحظه تصمیم گیرنده خلبان است ؛ بنابر این او باید تصمیم بگیرد که فرود بیاید یا به پرواز ادامه دهد. البته این نظر برای خودم قابل قبول نبود؛ ولی با توجه به علاقه ای که به عباس داشتم و تا حدودی از هدف او آگاه بودم بر روی این موضوع سرپوش گذاشتم .

چند روز بعد ، هنگام خروج از اتاق عملیات ، عباس را دیدم . او در حالی که به من ادای احترام می کرد، نگاهش به نگاه من دوخته شده بود. هیچ نگفت ؛ ولی در عمق چشمانش خواندم که می گفت : ((متشکرم))

.

.

برگرفته از کتاب پرواز تا بی نهایت


 
comment نظرات ()
 
جنایت و مکافات
نویسنده : ر.ن.ق - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٥
 

اغلب شنيده م از کسی سخن می گوييد که مرتکب خطايی شده است چنان که گويی او از شما نيست و با شما پيوندی ندرد بلکه او را بيگانه ای می بينيد که سر زده وارد دنيای شما شده است اما من با شما می گويم چنانکه مقدس ورست کردار نمي توانند به ورای آن قله رفيع که در همه ی شما ست پرواز کنند همچين شريران و ضعيفان نيز نمی توانند به مرتبه ای نازلتر از نازلترین نقطه ای که درهمه ی شما هست فرو افتند.

 

و چنانکه یک برگ نمیتواند بدون آگاهی خاموش همه ی درخت، زرد شود یک خطاکار نیز نمی تواند بدون خواست پنهانی همه ی شما مرتکب خطایی شود.

 

شما همچون قافله ای با هم به سوی گوهر الهی ذات خویش در سفرید.

 

راه شمایید ...

              ... و راهرو شمایید

 

 

 

 

 

 

.

باتشکر از بابا لنگ دراز

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : ر.ن.ق - ساعت ٤:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٥
 

اباصالح (عج)

 

 

 

     ای خسرو خوبان نظری سوی گدا کن

                         رحمی به من سوخته ی بی سر و پا کن

     شمع و گل و پروانه و بلبل همه رفتند

                         ای دوســـــت بیا ، رحم به تنهایی ما کن

 

 

 

 

 

        دیر زمانی است که صدایی نه از جنس صوت ، پرده ی گوش را، که نه، پرده ی دل را می نوازد...

                فریادی بس بلند امّا خاموش، و بانگی رسا امّا بر گوش ِ هوش.

                         این صدا و این ندا از همه جا بلند است، از گل و گیاه، از پرندگان ، از زمین و آسمان...

        امّا عجیب آنکه ، کسی در شهر این فریاد را نمی شنود!!!

               تابلو های فراوانی بر جاده ی زندگی نصب شده ؛ تا راه را گم نکنیم ، امّا...

                                                                                                    ما امروز راه را گم کرده ایم

        ما جهانی فرو ساخته ایم ، پُر زرق و برق و پُر هیاهو، و چنان شیفته ی دنیای خود شده ایم

                            که خالق مهربان خود را از یاد برده ایم ، و هدف آفرینش خود را فراموش کرده ایم...

 غافل از اینکه این دنیا ، پُلی است برای گذر نمودن ، نه خانه ای برای تا ابد ماندن ...

         ولی خدای ما مهربان است،

                                              دوباره ما را به سوی خود می خواند و باز صدایمان می زند...

          امّا مردمان! ما امروز چقدر یاد از خدای خویش می کنیم؟

                                                                                   چقدر زندگی را با یاد او پیوند می زنیم...؟

          و همه ی مشکل بشر همین است؛                        

               غفلت از خدای جهان...

                                                      بین خود و خدای خود پرده ای زخیم از گناه و غفلت آویخته ایم

                                                                                                                        و آنگاه ...

         با اتکای به خود و اندیشه ی انسانی، خانه ی دنیا را زینت داده ایم

         و آن هم خانه ای از تار عنکبوت

                                                          

         امّا ... اکنون برای چه گرد آمده ایم؟

                                                 امروز ما و شما، از گوشه و کنار این شهر، در این ظلمتکده ی دنیا

                                                 جمع شده ایم تا...

                                                         ... تا روزنی به خورشید بجوییم ...

آمده ایم ،همه باهم ،یکدل ویکزبان،ازخدای خودبخواهیم؛ که خورشید برما ظاهرشود

 تا شاید این زمین مرده و تاریک و یخ زده، به ظهور او زنده و روشن و گرم شود

.

.

.

.

.

.

اللّهم عَجِّل لِوَلیِک الفَرَج

بر گرفته از مجموعه ی به سان پیامبران


 
comment نظرات ()
 
از کجا می دانید؟
نویسنده : ر.ن.ق - ساعت ٥:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ بهمن ،۱۳۸٥
 

دهقاني اسب زيبايي داشت . روزي اسب او ناپديد شد . همسايه ها گفتند : "متاسفيم , چه اتفاق بدي !" دهقان گفت : "از كجا مي دانيد اين اتفاق بدي است؟" همسايه ها تعجب كردند و رفتند . روز بعد اسب دهقان با يك اسب زيباي وحشي بازگشت . همسايه ها گفتند : "عجب شانسي داري خوش به حالت! " . دهقان گفت : " از كجا  مي دانيد اين اتفاق خوبي است !" . روز بعد پسر دهقان سعي مي كرد اسب وحشي را رام كند . از اسب افتاد و پايش شكست . همسايه ها متا سف شدند  و دهقان مي گفت : " از كجا ميدانيد اين اتفاق بد است؟" .وآنها مي گفتند :" واقعا دهقان آدم ابلهي است !". هفته ي بعد سربازان حاكم به روستا آمدند و جوانان سالم را به اجبار براي شركت در جنگ بردند و همسايه ها مي گفتند :" چقدر به نفعت شد ! پسر تو را نبردند". و او باز هم مي پرسيد :" از كجا مي دانيد اين اتفاق خوبيست؟!

    

 

ـــ :  دیدی چه بر سر برادر و خانواده ات آوردیم؟!!

ـــ :  هیچ چیز جز زیبایی ندیدم...

                                                

 

 

 

 


 
comment نظرات ()